لينك ثابت ![]()
سلام
شعر، فلسفه ، عرفان ........
علم ، عمل ، حركت تجربي ...
خوب هرچي نباشه من دارم روانشاسي ميخونم يعني يه چيزي بين همه ي اينا منظورم اينه كه با بعضي جاهاش
بايد علمي برخورد كرد و بعضي قسمتهاش هم كاملا استدلالي و فلسفيه....... هي سردرگمي عجيب و جالبيه آخه
دبيرستان هم دو سال تجربي خوندم و يه سال انساني!! ... هم شعر ميگم و هم عاشق آسمون و نجوم هستم ...
اما اين اواخر كار علمي رو بيشتر ترجيح ميدم شايد به خاطر اينه كه دارم مقايسه ميكنم ... آدمايي كه شعر ميگن
... اهل عرفان و سلوك و گاهي هم فلسفه هستن ... و آدمايي كه از جاشون بلند ميشن ... حركت ميكنن و فقط
حرف نميزنن ... عمل ميكنن ...
قبول دارم شعر گفتن حس جالب و بديعي داره ... اما با شگفتي اي كه از پاي تلسكوپ رفتن به آدم دست ميده
اصلا قابل مقايسه نيست ... وقتي ميتوني با يك نگاه كوتاه چند هزارسال در زمان سفر كني! وقتي از تركيب
عناصر، جون كلي آدمو نجات ميدي ...
فكركن بعد يه نفر ديگه مثلا حافظ بدون اينكه كوچكترين حركتي به خودش بده (به بهانه ي خوشا شيراز و وضع
بي مثالش!) ميشه.... حافظ..!!!
فقط بواسطه ي به زنجير كشيدن كلمات ... كه خودمون توي زندگي روزانه هزار بار ميگيم
حرف باد هواست ...
يا دوصد گفته چون نيم كردار نيست...! جالب نيست؟ و اينجوريه كه ما آدماي پوشالي حتي گاهي براي تسكين
ناتوانايي هامون فال حافظ هم ميگيريم!
با شاهد شوخ و شنگ و با بربط و ني كنجي و فراغتي و يك شيشه مي
چون گرم شود زباده مارا رگ و پي منت نبريم يك جو از حاتم طي
اگه عرفان اينه ... اگه حافظ اين كاره ست ( باتوجه به معني شاهد و ...!) كه خودش گفته هست من فقط بهش
تبريك ميگم كه خوب حرف زده...!
و حالا نگو كي بگو بزرگداشت حافظ داريم ... جايزه حافظ داريم ... و شايد برنامه اينه يا به نفع بعضي هاست ما
اهل حرف بمونيم ... وگرنه اگه بحث شعره ما چرا خيام رو كمتر ميشناسيم كسي كه بعد علميش خيلي
پررنگتره كسي كه تمام عمرشو صرف سفر و علم اندوزي كرد، نظريات بزرگي در بحث رياضيات انتشار داد،
وهچنين دستاوردهاي نجومي با ارزشي به يادگار گذاشت و ... وعصارش شد فلسفه اي علمي كه بعدا امثال
سارتركردنش: اگزيستانسيالسم
فلسفه ي پويايي كه فلسفه مدرن و امروزي شناخته ميشه وهنوز ساليان دراز، جا براي بسط بيشترش هست:
قومي متفكرند اندر ره دين قومي به گمان فتاده در راه يقين
ميترسم از آنكه بانگ آيد روزي كاي بيخبران راه نه آنست و نه اين
* * *
گردون نگري ز قد فرسوده ماست جيحون اثري ز اشك پالوده ماست
دوزخ شرري ز رنج بيهوده ماست فردوس دمي ز وقت آسوده ماست
يا اگه فقط بحث شعر نيست: استيون هافكينگ، بزرگترين فيزيكدان معاصر تمام بدنش جز دو
انگشت دستش فلجه
اما اواخر، حتي قصد سفر به فضا رو داره كه حتي ممكنه به قيمت جونش تموم بشه.... ( به تفاوت يك علم عملي
مثل فيزيك و مقوله ي شعرو عرفان توجه داشته باشين )
به هر حال من كه شخصا هنوز درگيرم شما رو
نميدونم................................................................................................
لينك مطلب
دوم خردادتون (با تاخیر) مبارک!!!!!!!! ![]()
به نظر شما یعنی میشه بازم بشه....!؟ ![]()
لينك مطلب
هیزم های خیس را
نه آتش می زند
نه با تبر تکه تکه
از فاصله دور می شوم نبودنت را
دیشب زنی
من یکپارچه عریان پوشیدم
و لاک غلط گیر
اندام های قبیح
کیفورناکی حضور سگی
با پستانهای خونین
یا پستانک من
که در خاطر کبوترهای همسایه
شیر می دوشد
و ازدحام جاده های خیال
که بن بست نیست
(سیل را
سفر...!)
۴/۸۶
لينك مطلب
بوی خاک می داد...!
و من
زیر سنگینی پستانهایش...
برای نوزادم...
از دختران باکره
شیر دوشیدم...!!!
لينك مطلب
زن
زن ازجایش پرید ... لحظه ای گذشت تا به خودش آمد... هنوز به این صدای همیشه
عادت نکرده بود ... «-
هی زن ... کجایی پدرسگ ...! مگه صدامو نمیشنوی...؟ کدوم گوری هستی؟ »
زن، گره چارقدش را محکم کرد ... دست به چشمهایش برد تا جلوی اشکهاش را
بگیرد، از درد، ناله ای درونی سراپایش را فراگرفت ...
درست همان گوشه ی صورتش بود ... دوباره داغ دلش تازه شد ... عجب شب
نحسی ...کار هر شبشان بود... حالا چه فرق می کند هربار به بهانه ای...
بغضش را فروخورد وسعی کرد صدایش نلرزد ... « – بله آقا...! آمدم ... » مرد
دوباره در را کوفت ... محکم تر ازقبل... زن به سرعت از کنارحوض گذشت و موج
آب با دامنش یکی شد ... «- بله آقا ...» در را بازکرد و... ناخودآگاه چند قدم به عقب
برداشت ...
مرد،دوچرخه ی چینی اش را زودتر، ازدر رد کرد... اول چراغ کوری که فقط
روزها دیده می شد... بعد، رکاب و زنجیر تازه روغن خورده و... بعد هم زین استیلی
که برابر مزد چندهفته بیل زدن وآجر انداختن وفعلگی بود... زن، همه ی هیأت این
چرخ را چندبار در خواب هایش تکه تکه کرده و... توی باغچه ی کنار حوض ... پای
تنها موجود زنده ی حوالی خانه شان ... – درخت نیمه خشک انار- ... چال کرده
بود... و فقط چراغ قراضه را همیشه نگه می داشت و در خواب به گردنش می
آویخت ... همه جا شب می شد و زن ... جنازه ی مرد را زیردرخت انار، تنها رها
میکرد و طول جاده ای را که هرسال شاید یکبار ... عابری داشت و نداشت ... بی
خیال ظرف های نشسته و اجاق ... شادمانه قدم می زد.
مرد به دنبال چرخ وارد خانه شد و با حرکتی سریع، آنرا روی جک گذاشت و کنار
دیوار جای داد. نگاه سردش را در چشم های زن خیساند و با قیافه ای جدی و
طلبکار ... رفت لب حوض و آبی به صورتش زد.
زن دوباره دستی به گونه اش برد تا ... دیشب گریه نکرده بود ، ذهنش پر شده بود از
خیلی چیزها و اینکه... گاهی بعضی چیزها را باید گریه کرد...!! دعوای قبل ... دلش
را هنوزمی فشرد ... به آشپزخانه برگشت و صدای ظرفها در آب حوض، موج برمی
داشت ...
* * *
زن ازجا پرید ... «- آقا اومدم ...» با شتاب، طول حیاط را دوید ... دررا باز کرد و
چند قدم عقب آمد... اما ... سرش را با احتیاط بیرون برد ... ردپای تازه ای به غروب
می رفت ... هرچه با چشانش دنبال کرد ... تا افق جز تعدادی پیچ و مهره و یک زین
استیل، چیزی ندید... و رگه ای سرخ که با غروب، یکی می شد... عرق سردی بر
تنش نشسته بود ... حسی میان دلهره و ترس و شادمانی گنگی که از انتهای دلش آمد تا
پشت گردنش، مورمور شد وگونه اش را قلقلک داد...
خواست داخل خانه برگردد که چشمش به چراغ کوری افتاد که از بالای در، آویزان
بود ... زن، سراسیمه سه پایه ای آورد و دست برد به چراغ ...
نوشته ی امیرجلالی نژاد 1/11/86
لينك مطلب
بگذار
تنهایی این روزهایم را
در کوچه باغ خاطره
ترانه ای باشم
رو به انجماد
سایه ای
لابلای کابوس طولانی شبهای دلتنگی
کسی چه می داند
شاید
از شراب این عشق چندهزارساله
خدا هم فراموش کند
حسادت به لبهای ما را
لينك مطلب
که شبیه خودت شده اند را
در
شمارش معکوس باران
چسبانده ای
به دفترت
حالا
آغل الاغ و
آسمان خشکسالی را
کسی نمی خرد...!؟
لينك مطلب
دوستی ... عاشق شده بود ... یا نمی دانم کسی عاشقش...؟ در خیابانهای شهر نام مرا به معشوقش چسبانده بودند ... وکسی گریان که در خیال من سگی بود... التماس لحظه ای آغوش از لبش شره می کرد ...
به مادرم گفتم بچه نمی خواهم و تمام داروخانه هارا عقیم و عریان پی ماده سگی گشتم ...
کودکانم گرسنه اند...!
لينك مطلب
آسمان به زمین
فرو ریخت
نمی دانم
خورشید پشت ابر بود
یا خدا ...؟!
لينك مطلب
نم نم
بوسه بر انجماد گونه
دستت...
رد پایی...
و ازدحام ابر
که در امتدادشان
پیامبران قندیل
شیشه را مات مانده اند
لينك مطلب
